شاید تا حالا اسم درسی به نام نظریه محاسبات به گوشتون نخورده باشه .ولی کسانی که رشته علوم کامپیوتر میخونین میدونن که دانشجو اونم از نوع پیام نورش چه عذابی سر خوندن این درس میکشi
قصد گزافه ندارم فقط میخوام داستان خوندنو امتحان دادن این درسو براتون بازگو کنم
صبح زود که چه عرض کنم شب دیر ساعت 4 بامداد به سوی ترمینال حرکت کردم تا به اصطلاح سوار اتوبوس شم وبسمت مقصد یعنی مهاباد شهری که مثلا دانشحو بودم برم . بر اساس تجارب گذشته میدونستم روز خوبی در انتظارم نیست (یه بار به کتک کاری کشیده بود) هی به خودم نهیب میزدم که هی مرد تو امروز روز خوبی داری همه چی داره بهم انرژی مثبت میده و ....
که شروع کار دیر رسیدم ترمینال، بعد کلی دنبال اتوبوس دوویدن بالاخره رفتم سرم جام بشینم که دیدم یا حضرت فیل، یه غول بی شاخ ودم شده همسفر منه بعد گفتم نه پسر تو الان با یه لبحند دل این غولو بدست میاری اما ای دل غافل که این نجیب زاده زبون آدمیزاد حالیش نیست . خلاصه اومدم نشستم تو یه بوله جا به سختی تونستم قسمتهای تحتانی رو جا کنم رو صندلی (ماشاالله طرف تو این مورد گوی سبقت رو از من ربوده بود ) ، گفتم اشکالی نداره خوبه چون جای درو ندارم میتونم تا اونجا بدون توجه به تکانهای احتمالی اتوبوس بخوابم ،با توجه به هیکل طرف که بالا به تفصیل عرض کردم .
این بی خرد هنوز از تابلوی سفر خوش (میخواههیم سر به تنتون نباشه ) رد نشده بودیم که خوابید .منم مختصر شونه هامو جا به جا کردم تا بخوابم که یه صدایی شبیه صدای تریلی طنین انداز شد
سر چرخوندم دیدم طرف داره را میوفته .حاجی حاجی مکه...خرو پف
البته من به این صدا عادت داشتم چون ابوی گرامی منم تو همین دستگاه میخوند شبا ولی این از خدا بی خبر بد جوری فالش میخوند .با یه حرکت کرم گونه به طرف علامت دادم که این کارش خلاف قانون ولی گوشش به این حرفا بده کار نبود یواش دستمو از زیر پهلو بهش نزدیک کردمو با یه لفظ مهربانانه یه ضربه زدم .نگو طرف از بچگی با این حرکت خوابش عمیق تر میشه !؟؟؟(ننه محترمشون با این حرکات جفتک گونه به هر چه بهتر خواببیدن پسرشون اهتمام میورزیدن)
خلاصه تا اونجا از من فنون مختلف رزمی از اون ردیف های مختلف آوازی
ساعت 7:30 فلکه ورودی شهر
بعد از کنسرت اتوبوس پیاده شدم علی رغم تمحیدات برودتی اما شدت سرما وارد اعضای داخلی شده بود و هر نوع مایعی که میتونست در صورت جاری بشه به محض خروج از محفظه قندیل گونه یخ میزد و قابل چشیدن!
وارد دانشگاه شدم نگهبان با حرکت سر نمازخانه رو نشون داد منم با نگاهم بهش فهموندم که من تو شرایط خوبی نیستم ،اونم با مهربونی با حرکت سر بهم فهموندم که باید نیم ساعتی شجاعت به خرج بدیو بسوزی و بسازی
وارد مکان مورد نظر شدم ،هم دانشگاههان محترمم یه چند تایی بودن ، خدا خیرشون نده چه بو برنگی را انداخته بودن (البته بوی جورابشون ) .نشستیم یه نیم ساعت با همون وضعیت نا به سامان مرور درسیو کردیم که نخونده بودیم
ساعت 8:30 سالن امتحانات
اوراق پخش شد منم .نیم نگاهی به سئولات کردم
سوال 1 ............بلد نیستم
سوال 2 .............صورت سوال غلط
افت ولتاژ .پرستار پرستار ،دستگاه شک ،بیمار رفت (جهنم) . روی 1300 تق
«دکتر دکتر بیمار برگشت (مرده شور اون ریختشو ببرن داره میخنده»(به نقل از همون پرستاری که دستگاه شک آورده بود)
اما دیگه از سوال 3 به بعد واسم آب خوردن شد سوالات رو یکی پس از دیگری تیک میزدم .کم کم صدای هم رشته ای هام بلند شد با این مضمون که این چه سئولات سختیه ،راستوشو بخوایین سخت بود. این درس تو دانشگاه ما خودخوان بود چون استادی پیدا نشده بود که اینو تدریس کنه خلاصه دوستان لطف میکردن اعتراض میکردن و اینم بگم کلی لفظ رکیک هم چاشنی کار بود و منم از فرصت استفاده و کولاک میکردم .ناگهان عقبی من خسته از گردش ایام صدای خودشو بلند کردواعتراض با دخالت مسئولین به بیرون انتقال پیدا کرد(کمی هم گفتمان چاشنیه کار)
ولی من خوب نوشتم جدای از نتیجه امتحان که خلاف این ادعا رو ثابت میکنه....
وقتی از سالن بیرون آومدم همون پسرو چندتا دیگه از هم رشته ای هام (انگاری میخواستن ازم تجلیل کنن منتظر من بودن، اما نه قیافشون به قصابایی میخوره که منتظر پوست و دلو روده ی قربونین) میخواستن حسابی از خجالتم در بیان که چرا من تا دقایق آخر نشستم و نوشتم ،ولی من به محض دیدنشون فرار رو بر قرار ترجیح دادم و ازدرب پشتی خودمو و پوستمو البته دلو رودرو از این کارزار سالم نجات دادم
حالا نمیدونم برای امتحانات بعدی چه جوری وارد دانشگاه بشم .
پایان.

