تبليغاتX
من فرزاد 15 واحد پاس کردم


 

شاید تا حالا اسم درسی به نام نظریه محاسبات به گوشتون نخورده باشه .ولی کسانی که رشته علوم کامپیوتر میخونین میدونن که دانشجو اونم از نوع پیام نورش چه عذابی سر خوندن این درس میکشi

قصد گزافه ندارم فقط میخوام داستان خوندنو امتحان دادن این درسو براتون بازگو کنم

صبح زود که چه عرض کنم شب دیر ساعت 4 بامداد به سوی ترمینال حرکت کردم تا به اصطلاح سوار اتوبوس شم وبسمت مقصد یعنی مهاباد شهری که مثلا دانشحو بودم برم . بر اساس تجارب گذشته میدونستم روز خوبی در انتظارم نیست  (یه بار به کتک کاری کشیده بود) هی به خودم نهیب میزدم که هی مرد تو امروز روز خوبی داری همه چی داره بهم انرژی مثبت میده و ....

که شروع کار دیر رسیدم ترمینال، بعد کلی دنبال اتوبوس دوویدن بالاخره رفتم سرم جام بشینم که دیدم یا حضرت فیل، یه غول بی شاخ ودم شده همسفر منه    بعد گفتم نه پسر تو الان با یه لبحند دل این غولو بدست میاری اما ای دل غافل که این نجیب زاده زبون آدمیزاد حالیش نیست . خلاصه اومدم نشستم تو یه بوله جا به سختی تونستم قسمتهای تحتانی رو جا کنم رو صندلی (ماشاالله طرف تو این مورد گوی سبقت رو از من ربوده بود ) ، گفتم اشکالی نداره خوبه چون جای درو ندارم میتونم تا اونجا بدون توجه به تکانهای احتمالی اتوبوس بخوابم ،با توجه به هیکل طرف که بالا به تفصیل عرض کردم .

این بی خرد هنوز از تابلوی سفر خوش (میخواههیم سر به تنتون نباشه ) رد نشده بودیم که خوابید .منم مختصر شونه هامو جا به جا کردم تا بخوابم که یه صدایی شبیه صدای تریلی طنین انداز شد

سر چرخوندم دیدم طرف داره را میوفته .حاجی حاجی مکه...خرو پف

البته من به این صدا عادت داشتم چون ابوی گرامی منم تو همین دستگاه میخوند شبا ولی این از خدا بی خبر  بد جوری فالش میخوند .با یه حرکت کرم گونه به طرف علامت دادم که این کارش خلاف قانون ولی گوشش به این حرفا بده کار نبود یواش دستمو از زیر پهلو بهش نزدیک کردمو با یه لفظ مهربانانه یه ضربه زدم .نگو طرف از بچگی با این حرکت خوابش عمیق تر میشه !؟؟؟(ننه محترمشون با این حرکات جفتک گونه به هر چه بهتر خواببیدن پسرشون اهتمام میورزیدن)

خلاصه تا اونجا از من فنون مختلف رزمی از اون ردیف های مختلف آوازی

ساعت 7:30 فلکه ورودی شهر

بعد از کنسرت اتوبوس پیاده شدم علی رغم تمحیدات برودتی اما شدت سرما وارد اعضای داخلی شده بود و هر نوع مایعی که میتونست در صورت جاری بشه به محض خروج از محفظه قندیل گونه یخ میزد و قابل چشیدن!

وارد دانشگاه شدم نگهبان با حرکت سر نمازخانه رو نشون داد منم با نگاهم بهش فهموندم که من تو شرایط خوبی نیستم ،اونم با مهربونی با حرکت سر بهم فهموندم که باید نیم ساعتی شجاعت به خرج بدیو بسوزی و بسازی

وارد مکان مورد نظر شدم ،هم دانشگاههان محترمم یه چند تایی بودن ، خدا خیرشون نده چه بو برنگی را انداخته بودن (البته بوی جورابشون ) .نشستیم یه نیم ساعت با همون وضعیت نا به سامان مرور درسیو کردیم که نخونده بودیم

ساعت 8:30 سالن امتحانات

اوراق پخش شد منم .نیم نگاهی به سئولات کردم

سوال 1 ............بلد نیستم

سوال 2 .............صورت سوال غلط

افت ولتاژ .پرستار پرستار ،دستگاه شک ،بیمار رفت (جهنم) . روی 1300 تق

 «دکتر دکتر بیمار برگشت (مرده شور اون ریختشو ببرن داره میخنده»(به نقل از همون پرستاری که دستگاه شک آورده بود)

اما دیگه از سوال 3 به بعد واسم آب خوردن شد سوالات رو یکی پس از دیگری تیک میزدم .کم کم صدای هم رشته ای هام بلند شد با این مضمون که این چه سئولات سختیه ،راستوشو بخوایین سخت بود. این درس تو دانشگاه ما خودخوان بود چون استادی پیدا نشده بود که اینو تدریس کنه خلاصه دوستان لطف میکردن اعتراض میکردن و اینم بگم کلی لفظ رکیک هم چاشنی کار بود و منم از فرصت استفاده و کولاک میکردم .ناگهان عقبی من خسته از گردش ایام صدای خودشو بلند کردواعتراض با دخالت مسئولین به بیرون انتقال پیدا کرد(کمی هم گفتمان چاشنیه کار)

ولی من خوب نوشتم جدای از نتیجه امتحان که خلاف این ادعا رو ثابت میکنه....

وقتی از سالن بیرون آومدم همون پسرو چندتا دیگه از هم رشته ای هام (انگاری میخواستن ازم تجلیل کنن  منتظر من بودن، اما نه قیافشون به قصابایی میخوره که منتظر پوست و دلو روده ی قربونین) میخواستن حسابی از خجالتم در بیان که چرا من تا دقایق آخر نشستم و نوشتم ،ولی من به محض دیدنشون فرار رو بر قرار ترجیح دادم و ازدرب پشتی خودمو و پوستمو البته دلو رودرو از این کارزار سالم نجات دادم

حالا نمیدونم برای امتحانات بعدی چه جوری وارد دانشگاه بشم .

 

 

                                                                                  پایان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط فعلا منم  | 



سلام خدمت دوستان

انشالله که حاله همه خوب باشه دماغها چاق صورتگان توپول و لایف بر مراد باشد

عارضم خدمت سرورانم که اومدم یه داستان عشقی تخیلی که البته واقعیت داره و نقش مجنونش رو دوست من بازی کرده رو براتون مشروح کنم (شرح بدم)

داشتم می فرمودم که این دوست ما یه پسریست نسبتا خوشتیپ با قدی در حدود 1.90 و صدای خنده های پلی فونیک و مونوفنیک و فراگیر که اگه شروع به خندیدن بکنه تا شعاع 200 متری همه کرک و پرشون میریزه

بلی این جانور که بعد مدتها عاشق شده اومدو دردو دلشو به ما کرد منم از اونجایی که شباهت زیادی به

 سنگ صبور دارم کلی سنگ شدمو صبوری کردم تا این دوستمون خودشو خالی کنه رو ما اونم نامردی

نکردو کلی خالی کرد (البیته حرفاشو !) که کجایی که دلو بلوتوث کردم به طرفو طرفم میگه 27 و8 >39 30

(دلو بفرست به این کد پستی ) از این جور اراجیف منم گفتم خوب این که خیلی خوبه حالا چرا ناراحتی

؟ نکنه طرف بد خواه داره که عکسشو بده جنازه تحویل بگیرو البوم بده قبرستون همیطور!

گفت : نه طرف میگه من باهات نمیخوام باهات اشنا شم اگه میخوای بیا خونمون با بابم اختل بزن

زرشک کدوم خری همچین غلطی میکنه ؟ مگه تو چی داری گوسفند (اینارو من به دوستم میگم ) که

میخوای بری یکی دیگرم بد بخت کنی ؟

که این حرفای ما باد هوا بود و این بز دلو دو دستی و شش دانگ زده بود به نام خانوم که ابته بگم به نظر

من ارزششو داشت و واقعا خانوم با شخصیتی بود . بله

حالا از این دوست ما اصرار از ما هم انکار که چی ؟ شما برو پا در میونی کن هلش کن > خلاصه رفتیم ..........

منم از اونجایی که کلی تو این کارا واردم رفتم و حدود نیم ساعت فک زدم و همه چیو حل کردم و خدا رو

شکر الان همه چی اوکیه و این دو تا قناری عاشق دارن با هم چه چه میزنن و ما رو دعا می کنن

این بود داستان

نکته اخلاقی : هیچ وقت حماقت نکنید عاشق شید - بلوتوثاتونو خاموش نگه دارید- کد پستیتونو به

کسی ندین -کارو به دست ادم کاردان بسپارید که یا حلش کنه یه بازم حلش کنه -

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط فعلا منم  | 



سلام

الان ۶ ماهه که دست به وب نزدم

کلی خاک خورده واقعیتش خودمم خاکی شدم و سرم شلوغه

ولی دوست دارم بنویسم از این به بعد دوباره میام

به همه دوستامم سلام میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  | 



سلام عیدتون مبارک

الان حدوده ۱۰ ساعت به تحویل سال مونده  و من تنهای تنها در حال نوشتن هستم

عید به همتون تیریک میگم و آرزوی بهروزی دارم

زیاده عرضی نیست

سال جدید حتما سالی با موفقیت برای هممون هست . . جتما به آرزوهامون میرسیم و موفق میشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  | 



سلام  چو بوی خوش آشنایی

من بعد از حدود ۳ ماه دارم آپ میکنم .این مدت رو میتونید جز غیبت ضغرام به حساب بیاریید البته

تو کتابای مختلف میگن جز غیبت کبراست و چون اصولا من از اسم کبرا خیلی خوشم نمیاد همون

ضغرا گزینه ی مناسب تری .

تو این مدت اتفاقات جالبی افتاده البته با بسی رنج و عذاب چون تو این مدت سخت مشغول کار بودم

و طبق اظهارات گذشتم مثل .... داشتم کار میکردم و خیلی نون واسه زنو بچه فراهم کردم که اونام

طبق معمول مشغول حیف و میل کردن هستن .

تو این مدت خوب ( با شعر از آهنگای خانوم پوران میگم که شاید اهل دل بگیرن داستانو)

ای که بینم از باده ی حسن دلبری سرمستی

                                                         عاقبت غروره مرا با نگاه خود(اینجا منظورم طرفمه)بشکستی

خلاصه اونم از یه طرف وقتمو پر میکرد  در نتیجه اصلا نت نبودم .

انشالااه از این به بعد دوباره شمارو با خاطراته غولم مشعوف میکنم و اوقات خوبی رو براتون به تصویر

میکشم .

از دوستانم مم که تو این مدت همش کامنت میذاشتن تشکر ویژه میکنم و روی ماه همشون رو میبوسم

به طوری که تا چند روز جاش باقی بمونه( البته در مورد خانوما این کارو دستیارم که ترجیحا خانومه

انجام میده که خدای نکرده منافعمون به خطر نیوفته)

بازم مینویسم از زندگی ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  | 



این روزا کارام همش تکراری شده

البته این چند تا دلیل میتونه داشته باشه ( اینم دلیل کم آپیمه)

دانشگاهم خبری نیست این ورودیای جدید مثل مور و ملخ ریختن تو دانشگاه و به رسم عادت خود جو

گیری اترام ( جمع مکثر ترم) نخستین سالن رو بالا پایین میکنن و به همدیگه نگا میکنن و هر کدام

در پی گمشده ی خودش میگرده .

البته این قضیه تو دخترا مرسومتره ( چون ترس از ترشیدگی دارن) و به هر دری میزنن تا بتونن همسر

آیندشون رو گزینش کنن از همین ترم اول و بدبختش کنن .

خلاصه ما که سرمون با سنگ بزرگی اثابت کرده و الان مثل ...... ابرش در حال مطالعه میباشیم .تا باشد

خدایمان رحمتمان کناد  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  | 



سلام بازم بعد مدتی کوتاه اومدم

ببخشید دیگه این طرفدارا بد جوری فکرمو مشغول کردن نمیدونم چه جوری جواب محبتاشونو بدم (جمله

ای که خیلی دوست دارم واقعیت پیدا میکردم ) .

خوب شما خوب هستین در سلامتی کامل به سر میبرین ؟

ایام شهادت مولی مونو تسلیت میگم خدا کنه با هر درجه از گناه که هستیم تو این شبا تلاش کنیم

حداقل یه کمی از بارشون کم کنیم .

دیشب از مسجد که برگشتیم حدودا ساعت ۲ ۲:۵ بود . من چون با ماشین بودم مجبور شدم همه بچه

هارو برسونم ( البته پول بنزینو گرفتم) . آره خلاصه نفر آخرو که رسوندم یعنی ژوزف دم خونشون یه چند

دقیقه ای بوقف کردم . آقا ما داشتیم حرف میزدیم  که یه بچه گربه که مشخص بود محدوده ی سنی بین

۶ الی ۷ ماهه بود اومده بود جولون میداد .بابا چند بار بگم جورابامو میشوری ننداز .......................(ای وای ببخشید داشتین میخوندین شرمنده خوب ادامش)

 منم دیدم نفر خیلی داره ........منم قشنگ نور بالا رو انداختم تو چشش که آب مروارید بگیره خرج یه عملو پیاده شه .

همین !!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  | 



سلام

خیلی وقته آپ نمیکنم ؟ 

البته خیلی وقتم نیست  ولی خوب مدت زمان زیادیه که نیستم البته تو باغ

میگی کجام ؟   ( خوب خونه ی آقا شجاع )

میگی اونجا چه میکنم ؟ ( درس و مشق )

راستی حلول ماه رمضان ماه نور مبارکتون باشه

اینو جدی میگم تو این ماه خیلی کارا بکنید شاید سال بعد فرصت استفاده از این ماه رو نداشته

باشین ( البته منظور من اصلا به دیار باقی شتافتنتون نیست هاااا بلکه منظورم دقیقا همین بود )

از این به بعد زودتر می آپم به جان حمید( یکی از دوستای له ام) که میخوام دنیاش نباشه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  | 



سلام من نمی خواستم امروز مطلبی رو بنویسم ولی مجبور شدم

من در حال برسی وب بودم که نمیدونم کودوم انسان البته نمیشه گفت انسان میخواست من رو بوت

بوت کنه

آخه انسان با هوش من هم ۱۰ ساله با کام کار میکنم و دانشجوی کامپیوترم فکر نمیکنی منم این کاره ام ؟؟؟؟

خلاصه عزیزم اگه مشکل داری بیا با هم بحرفیم و حل کنیم نه اینکه مثل بچه ها از یه روشهای فسیل

استفاده کنی که فقط انسانهای متحجر خود کم بین و بی خرد ازشون استفاده میکنن

خدایا شر این مخلوقات کم خرد رو کم کن

من منتظرتم ...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  | 



اگه موضوع رو دیده باشین میفهمید که این دوستای من امروز تونستن با استفاده از عقل نسبتا تکامل

یافتشون نسبت به سایر موجودات (مثل جلبک و ببر دریایی) تونستن دو مطلب رو کشف کنن

یعنی یکیشو کشف اون یکی رو اختراع

در مورد کشف باید بگم یک روش برای پخت هر چه بهتر کبابه اینم در برون پیمییی که دو هفته پیش رفته بودیم کشف کردن که در زیر نتیجه تحقیقاتشون رو میبینید

خلاقیت

مطلب بعدی استفاده از لیوانهای یک بار مصرف ایجاد یه دستگاه موسیقی به شرح زیر و تولید دستگاه فضول سنج به شرح زیر تر اون قبلیه

تفکر برتر

اوج تفکر

که طرز کارش جالبه فقط قول بدید شاخ در نیارید اگه در آوردینم یه جورایی شاختون رو بشکنید که احیانا

واسه کسی شاخ نشید (ممنونم)

طرز کار : هر کسی میتونه یک بار به این وسیله نگاه کنه

اگر کسی حس کنجکاویش گل کرد و دومین بار نگاه کرد فضول محسوب میشه و اگر کار به دفعات

بعدی برسه دیگه خیلی فضوله و به طریق مشابه بران ان بار در نظر بگیرید

راستی یکی از دوستام به نام اقا رضا چند روز پیش دستش شکست  (شرح ماجرا در روزهای آینده )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/03ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط فعلا منم  |